بسمالله الرحمن الرحیم
رها کردن انسان در مسیر رشد عمودی و تعالی اصلاً هنر نیست. بالا کشیدن انسان به طور فرداً و اجتماعاً مهم و شریف است و لذا مشکل هم هست. یکی از سوالاتی که مکرراً در این قضیه میشود این است که در مکاتب مادی وعده نمیدهند که اگر الان فلان کار را بکنید بعداً فلان میشود بلکه وعدههایی که میدهند وعدههای در دسترس و عملی است. یعنی جامعهی آرمانی که آنها میگویند عملیتر است. جامعهای که ماتریالیستها و مادیون وعده میدهند عملیتر از جامعهی آرمانی است که حکمای الهی و اخلاقی وعده میدهند و میگویند انسان و فرد و جامعه و اقتصاد و حقوق و دادگاه و رسانه و دانشگاه و حوزه و آخوند و پزشک آن چنین و چنان است. این یکی از اشکال رایج است که مکرر اتفاق میافتد. سوالی است که میشود که چرا ما اهداف به آن بلندی را تصویر میکنیم که نمیتوان به آن زود رسید؟ شما مکاتبی که فقط به آبادی دنیا فکر کردهاند را ببینید که اهداف را تعیین میکنند و خیلی هم زود میتوان به آن رسید. جواب این روشن است. برای اینکه چیزی که آن مکاتب طرح کردهاند اصلاً آرمان نیست. او همان واقعیت موجود را به رسمیت میشناسد. یعنی میگوید انسان همین که در نقطهی صفر است خوب است. این فرق میکند با مکتبی که میگوید تو انسانی در نقطهی صفر هستی و ظرفیت این را داری که زیر صفر بروی و ظرفیت آن را هم داری که روی صد بیایی و باید بالا بیایی. معلوم است که سُر خوردن روی شیب راحت است و این بالا رفتن از کوه است که سخت است. حتماً همینطور است. یعنی حتماً ساختن جامعهی آرمانی که انبیا وعده دادهاند مشکلتر است تا ساختن جامعهای که ملحدین وعدهی میدهند. آنها اصلاً وعده نمیدهند و میگویند همینی که هست خوب است. اصلاً آنها قبول ندارند که انسان یک موجود بالقوه است و استعدادهای بزرگتری دارد که باید شکوفا بشود بلکه میگویند انسان همین است که هست و یک موجود صد درصد بالفعل است. معلوم است که او اصلاً زمانی نمیخواهد و برای تحقق دادن به وعدههای خود اصلاً احتیاجی به زمان ندارد چون اصلاً وعدهای نمیدهد. این هنر نیست که شما به بشر وعدهای ندهی و از او توقعی نداشته باشی و به او یادآوری نکنی که تو اینقدر استعداد رشد داری و باید به خودت بجنبی. تا آن مکتبی که میگوید رشد و ترقی و تعالی و عدالت و فضیلت و حقیقت چه هست؟ اینها تماماً اختراعات خود بشر است و برای اینکه میخواسته بیشتر لذت ببرد اینها را درست کرده است. برو لذت ببر و هر چه میتوانی بیشتر طمع کن. معلوم است که این جامعهای که این وعده میدهد با آن جامعه فرق دارد. این جامعه آسانیاب است و الان هم همینطور است و فقط باید نقشهی بیشتری بکشی که به لذائذ بیشتری برسی تا آن جامعهای که طراحی و نقشهی آن اینقدر عمیق و انسانی است و مدام دعوت به تحرک و ارتقا میکند. مکاتبی که تمام آرمانهای آنها در یک قوطی کبریت جا میشود و فقط حداکثر رفاه در زندگی چند دههای است و مبدأ و مقصد و اهمیت انسان را فراموش کردهاند وعدهای ندارند که بدهند برای اینکه در این تفکر همه چیز نقد و بالفعل است و همه چیز در دسترس و دستیافتنی است. همه چیز همین علوفهای است که جلوی ما میریزند و برای اینها چیز دیگری وجود ندارد. جز سود آرمانی ندارند. طبیعی است کسی که بشریت را به نپریدن و اوج نگرفتن دعوت میکند و به سر در آخور کردن و به هیچ چیز نیندیشیدن وسوسه میکند اصلاً آرمانی ندارد و لذا شما میبینید اینها تماماً آرمانستیز و دشمن خونی هر برنامهی ایدئولوژیک رو به بالا و عمودی هستند و در آثار فلسفی خود هم در مورد اینها بحث میکنند برای اینکه در یک چنین ایدئولوژی حیوانی همه چیز به بالفعل است و انسان هیچ بالقوهای ندارد که بخواهد انتظار آن را بکشد یا برای آن سرمایهگذاری بکند و یا از آن بگذرد. پیشرفت انسانی در کار نیست و همهی پیشرفتها سطحی است و عبارت است از امکانات بیشتر برای لذت بیشتر. حالا من چند پرسش کوتاه را راجع به جامعهی آرمانی اسلام مطرح میکنم. عرض کردم اینها همان سوالات مهمی است که دوستان پرسیدهاند و من میخواهم به روش تلگرافی نظر خودم را راجع به آنها عرض کنم.
این جامعهای که از آن صحبت میکنید که جامعهی آرمانی و دینی است آیا دستیافتنی است؟
بله.
آیا سهلالوصول است؟
خیر. مثل هر جامعهی آرمانی دیگری سهلالوصول نیست. این را به شما بگویم که حتی همان جامعهی آرمانی ماتریالیستها از نوع پیشرفتهی آن سهلالوصول نیست. از نوع بدوی آن سهلالوصول است. اما همان جامعهی غریزی از نوع پیشرفتهی آن یعنی تقسیم کار و استفاده از عقل ابزاری و تمدن پیشرفته آسان نیست و آن هم به یک معنا آرمان است و آن هم برنامهریزی و تدریج و تلاش میخواهد و زمان میبرد.
آیا این جامعهی آرمانی که از آن صحبت میکنید از پیش ساخته است؟ یعنی فقط آن را نصب میکنند و ما باید در آن زندگی کنیم؟
خیر.
سازندگان و مهندسان و کارگزاران این جامعه چه کسانی هستند؟
ما و شما هستیم.
آیا این جامعه ناگهان ساخته میشود؟ یعنی آیا سرنوشت آن بین بود و نبود ناگهان است؟
خیر. مثل هر دستاورد بشری دیگری به تدریج و به دست بشر، باید آجر به آجر چیده و مهندسی بشود. حتی الگوی اعلای آن جامعهی آرمانی که در زمان ظهور ساخته میشود اینطور نیست که یک وردی بخوانند و یک بشکنی بزنند و یک مرتبه شما ببینید دنیا، دنیای دیگری شد. اینطور نیست و تلاش میبرد. البته تلاشی که آنجا صورت میگیرد و قدرت فرماندهی که در آنجا اعمال میشود با همهی تاریخ و همهی ظرفیت بشر متفاوت است. اما باز هم بشری است. اتفاقاتی که میافتد با توجه به ظرفیت بشر است و فوق ظرفیت بشر نیست. حتی اعجاز آن اینگونه است. چقدر طول میکشد؟ بستگی به شما دارد. بستگی به بشر دارد. بستگی به این دارد که برنامهریزی و ساختارسازی و تلاش شما چقدر سریع و چقدر دقیق باشد و چقدر طول بکشد.
پس آیا آن جامعهی آرمانی نسبی است یا مطلق است؟
نقشه و معیارهای ارزشگذاری آن نسبی نیست ولی چون به دست انسانها ساخته میشود و نه فرشتگان، تا جایی که به ما، یعنی بشر معمولی مربوط میشود نسبی و تدریجی و دچار همین سعی و خطاهای بشری ماست.
مگر طرح این جامعه الهی نیست؟
چرا. اما الهی بودن نقشهی یک جامعه به مفهوم مقابل با شیطانی است و نه مقابل با انسانی. یعنی وقتی که میگویید نقشهی جامعهی آرمانی ما الهی است به این معنی است که شیطانی نیست و نه یعنی انسانی نیست. انسانی است چون اولاً فراخور انسان است و ثانیاً به دست انسان باید ساخته بشود و ثالثاً برای مصالح انسان طراحی شده است. به هر سه معنا انسانی است.
آیا جامعهی آرمانی اسلام یک جامعهی بسیط و یک بار برای همیشه است؟
نه. یک حقیقت تشکیکی ذومراتبط است. ما از مدارج متنزلتر جامعهی دینی که همین الان در آن هستیم مدام باید به سوی مدارج عالیتر جامعهی دینی پیشرفت کنیم و البته اعلا درجهی آن که به حضور رهبران بیخطا و امام معصوم منوط است متفاوت خواهد بود ولی تئوری ما تئوریِ «یا همه یا هیچ» نیست. تئوری «مسئولیت هر کس، هر جامعه و در هر شرایط به قدر توان خود اوست» است و انتظار به مفهوم درست هم همین است. ما نباید بگوییم «یا همه یا هیچ». نباید بگوییم یا جامعهی آرمانی صد درصد مطلقی که مو لای درز آن نرود یا اگر نیست ما مسئولیتی نداریم و به ما ربطی ندارد. تز ما این نیست.
پس همهی مراتب آن، بالاترین و آرمانیترین مدل چنین جامعهای الان در دسترس ما نیست؟
بله، نیست. اما اینکه الان در دسترس ما نیست با این فرق دارد که غیر قابل دسترس و رؤیایی است. اینها یک چیز نیست. اگر اینطور نیست و اگر آن جامعهی آرمانی آخرالزمان مدل اعلای شما الان بالفعل در دسترس نیست بنابراین اشاره کردن به آن قله چه فایده و چه ضرورتی دارد؟ چه فایدهای دارد که دائم بگوییم وقتی ایشان بیاید چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ در روایت داریم که هر کسی دست در جیب هر کسی میکند و در زمان ایشان اصلاً حساسیتی روی مالکیت من و مالکیت تو نیست و هر کسی هر چیزی را احتیاج دارد بر میدارد. در روایت داریم هر کسی در جیب برادر و رفیق خود دست میکند بدون اینکه او بپرسد چه کار میکنی؟ این مسائل نخواهد بود. این جامعه رؤیایی نیست و در دسترس است. اما اینکه میگوییم در دسترس است به این معنی نیست که مقدماتی نمیخواهد. بلکه به این معناست که کار عظیم تبلیغی و تعلیمی و برنامههای اقتصاد و سیاسی و مدیریتی باید اجرا بشود. ببینید مثلاً میگویند ارائهی تز فوق دکتری یا اجتهاد برای یک بچهی یک ساله در دسترس است یا در دسترس نیست؟ در دسترس هست و نیست. هست به چه معنا و نیست به چه معنا؟ «هست» به این معنا که او باید تلاش بکند و زحمت بکشد تا بالقوههایی بالفعل بشود تا به این درجه برسد. «نیست» به این معنا که همین الان مفتی به او چنین چیزی را نمیدهند. جامعهی آرمانی که از آن صحبت میکنیم رؤیایی و خیالی و پشت ابرها نیست و در دسترس است. منتها به این معنی نیست که همین الان اگر یک بشکن بزنیم باید بیایید بلکه باید زحمت بکشیم. مگر برای بقیهی کارها بشکن میزنی؟ برای بقیهی کارها هم باید زحماتی بکشی، مقدمات علمی و عملی دارد. همه چیز مقدمات دارد. زمان میبرد. تا نوبت به جامعهی آرمانی میرسد مقدمات ندارد و میگویند یا باید همین الان باشد یا اگر نیست همهی اینها رؤیا و خیالات است. بنابراین اگر بالفعل نیست ما چرا باید به آن کودک تلقین بکنیم که این امکان برای تو وجود دارد؟ برای اینکه همهی اینها به او هدف میدهد. برای او جهت حرکت را معلوم میکند. کمکم همین غیر ممکن را ممکن و بالفعل میکند. اصلاً یک خصوصیت آرمان این است که قبله نما است. یعنی مثل یک قطبنما در اقیانوس زندگی جهت را به شما نشان میدهد. لازم نیست همهی آرمانهای شما همین الان بدون مقدمه اجرایی باشند تا بگویید اینها به درد میخورند. بسیاری از اینها حکم قطبنما را دارند برای یک کشتی که در اقیانوس است. شما به بسیاری از گفتن و شنیدن این آرمانها احتیاج دارید با اینکه ممکن است همهی آنها همین الان عملی نباشد و در دسترس ما نباشد چون مقدمات میخواهد. پس فایدهی آن این است که جهت حرکت شما را تعیین میکند و میگوید شما باید به آن سمت بروید و نباید در جهت عکس و معکوس حرکت کنید. درجهی انحراف شما را معلوم میکند. به شما قدرت برنامهریزی میدهد. البته فقط هم قطبنما نیست و کیلومترشمار هم دارد. یعنی آرمانخواهی اسلامی فقط وعده به قیامت یا وعده به آخرالزمان نیست. مراتب مهمی از آن در همین دنیا قابل آزمون و تحقیقپذیر و تجربه شدنی است و میتوان آدمها و دولتها را همین الان با اینها محک زد. میتوانی همین الان محک بزنی که تو کجا هستی؟ چقدر نزدیک و یا چقدر دور هستی و هر فرد و جامعهای به هر میزانی که به این نسخه عمل بکند به همان اندازه میوهی آن را خواهد چید. نه کمتر و نه بیشتر. بخشی از آن را در دنیا میچینی و بخشی را هم در عالم بعد میچینی. منتها تجلیل و یادآوری مواردی از آن آرمانها که الان در دسترس نیستند ضرورت دارند برای اینکه شاخص حرکت هستند و مثل علائم شبنما هستند که مسیر را به ما نشان میدهند که ما پشت به هدف حرکت نکنیم و مانع انحراف در عمل میشوند. باز تکرار میکنم، نه فقط ساختن جامعهی خوب بلکه حتی ساختن جامعهی بد هم گرچه آسانتر است زمان و برنامه و سرمایهگذاری و تلاش میخواهد. اگر همین الان کسی بخواهد جامعهی ما را تبدیل به یک جامعهی کاملاً فاسد و خراب و بد و ظالم بکند میتواند همین الان این کار را بکند؟ او هم وعده میدهد و او هم باید برنامهریزی کند. یعنی باید چند نسل روی این جامعه کار کند، کار فرهنگی و تعلیمی و تربیتی و اقتصادی و سیاسی بکند تا نسل پنجم، ششم یا دهم ما تبدیل به آن جامعهای بشوند که آنها میخواهند. هم ساختن جامعهی بد و هم ساختن جامعهی خوب برنامه و مقدمات میخواهد. باید بدون خستگی و با دقت و با سرعت و با نظم صحیح کار کرد. البته آن آسانتر است برای اینکه حرکت در مسیر شیب غریزه است و این سختتر است برای اینکه ارتقا سخت است. بالا رفتن از کوه در عالم معقولات هم همینقدر سخت است بلکه بیشتر از عالم اجسام سخت است. ساختن یک جامعهی حیوانی هم به قول آنها یک ایدهآلیزم است منتها این ایدهآلیزم منحط است و سرمایهگذاری کمتری هم میخواهد. انبیا میگفتند دنیا یک پلی است که از آن عبور میکنید و بعد ابدیت در انتظار شماست و خود بشر هم به تجربه میفهمد که دنیا برای هیچ کس جای راحتی نیست. یعنی هر جای دنیا بنشینی میخ دارد. دنیا برای هیچ کس جای راحتی نیست. هر کسی در هر شرایطی با دنیا مشکل دارد و اصلاً نمیتواند با آن کنار بیاید. حتی کسی که در اوج رفاه و آبرو و احترام است و ظاهراً همهی امکانات او فراهم است باز ناراحت است. شما هیچ کس را در دنیا پیدا نمیکنید که بگوید من راضی هستم. این معلوم میکند که ما برای اینجا ساخته نشدهایم و با اینجا مشکلی داریم. این تعبیر که میگوید این دنیا برای هیچ کس جای راحتی نیست همین است و ترجمهی همان روایتی است که میگوید «خُلُقتُ لالبقا لا لالفنا» شما برای ابدیت آفریده شدهاید و نه برای مرگ. یعنی شما موجود ابدی هستید. حالا که همهی ما میدانیم توقف در این دنیا موقت است و اصلاً توقف نیست و ما مدام در حرکت هستیم همهی مسئله این است که در این فرصت کوتاه ما چه چیزی را هدف بگیریم؟ چه جامعهای را هدف بگیریم و به کدام سمت زندگی کنیم؟ همهی مسئله این است. اختلاف مکاتب این است. به کدام سمت زندگی کنیم که درستتر باشد یا لذیذتر باشد. اختلاف اینجاست. این جمله که «دنیا دو روز است» را هم موحدین میگویند و هم ملحدین میگویند. هر دوی اینها میگویند دنیا دو روز است و راست هم میگویند. منتها دو نتیجهی متضاد از این جمله میگیرند. یکی نتیجه میگیرد که دنیا دو روز است و باید هر چه بیشتر در این دو روز شهوترانی بکنیم. یکی میگوید دنیا دو روز است و باید هر چه بیشتر برنامهریزی کنم که در این فرصت کوتاه بیشتر رشد کنم. یعنی از یک جمله دو نتیجهی متضاد میگیرند. تفاوت جامعههای آرمانی مادی و آرمانی الهی در همین است که از این واقعیات چطور نتیجه میگیرید؟ ساختن هر نوع جامعهای چه خوب و چه بد زمان و کار و تلاش و هزینه میطلبد و اینطور نیست که شما بتوانید حتی یک جامعهی بد اما مرفه و پیشرفته را سریع احضار بکنی. میخواهم این را عرض بکنم که حتی متفکران ملحد در تاریخ فلسفه به یک معنای خاصی از آرمان آرمانگرا هستند. یعنی همهی چهرههای برجستهای که به عنوان مهندسان اجتماعی و به عنوان طراحان جامعهی جدید در تاریخ شناخته شدهاند اول جامعهی ایدهآل خود را روی کاغذ ترسیم میکنند که در دسترس نیست. میگویند در دسترس نیست و بعد آن را به همه نشان میدهند و میگویند بیایید به این سمت برویم. حتی فلاسفهی ماتریالیست و مادی این کار را کردهاند. یک جامعهی ایدهآل ترسیم میکنند و بعد به مردم میگویند بیایید با هم به این سمت برویم و درست است که این جامعه در دسترس نیست و شاید هیچ وقت هم به آن نرسیم ولی بیایید تا با هم به این سمت برویم و تا جایی که میتوانیم به چنین جامعهای تشبه پیدا بکنیم و نزدیک بشویم. آنها هم همین را میگویند و این استدلال را دارند که میگویند اگر جهت و هدف معلوم نباشد هیچ وقت ما جامعهی موفقی حتی به صورت مادی و ماتریالیستی نخواهیم داشت. الان نظریهپردازان برجستهی غرب راجع به دموکراسی همین را میگویند. میگویند دموکراسی خالص جز روی کاغذ پیدا نمیشود. راجع به جامعهی مدنی این را میگویند. راجع به سوسیالیزم، راجع به آزادی هم اینها را میگویند. میگویند اینها جامعههایی هستند که ما روی کاغذ مینویسیم و هیچ وقت آزادی خالص یا سوسیالیزم خالص در جامعهی بشری تحقق نه یافته و نه خواهد یافت و اصلاً تحقق یافتنی نیست. میگوییم پس چرا میگویید؟ میگویند برای اینکه جهت باید این باشد و ما باید به سمت سوسیالیزم حرکت کنیم. ما باید به سمت دموکراسی و به سمت جامعهی مدنی حرکت کنیم ولو همهی اینها آرمان و خیالات است و به آن نمیرسیم. حالا ما که میگوییم آن الگوی خالص و نمونهی اعلایی که به عنوان هدف تعیین کردهایم عملی است و نمیگوییم در دسترس نیست. بر عکس میگوییم همان هم در دسترس است. یعنی میخواهم بگویم وعدههای دینی از وعدههای ملحدین در دسترستر و آزمونپذیرتر است منتها مقدمات منطقی و عینی دارند که باید مثل هر نتیجهی دیگری که در دنیا به دنبال آن هستیم این مقدمات هم تحقق پیدا بکند. حتی نوع خالص جامعهی آرمانی ما هم در دسترس است. گرچه نه امروز، ولی شاید همین فردا باشد. منتها امروز میشود و باید برای انواع کمتر خالص آن برنامه ریخت و برای انواع در دسترستر آن تلاش کرد و این همان حرکت دائمی و جهاد خستگی ناپذیر است. مدام اجتهاد و مدام انتقاد و مدام تفکر و مدام پیشرفت در همان مسیر باید باشد. آرمانی که پشت آن نه ابهام و نه وعدهی دروغ و نه شتابزدگی و نه بعد از آن یأس و پوچگرایی و شکاکیت باشد.
شما وقتی از یک جامعهی آرمانی و یا موعود بحث میکنید و یک وعدهی تاریخی میدهید یک سیستم ترسیم میکنید. هر نوع سیستمسازی یک نوع کلیشهپردازی است. هر نوع سیستمسازی مثل یک دیکتهی تقلب شده است که از قبل همه چیز آن را میدانید و حرکت برای یک نظام فکری اجتماعی بسته است.
بله. سیستمسازیهای بشری به همین شکل از آب در میآیند. یعنی تمام فلاسفهای که خواستند بر اساس آمال بشری و مبادی تفکری بشری سیستم بسازند به همین مشکلاتی که شما میگویید افتادهاند. آمدند تا برای جامعه سیستم بسازند و یک جامعهی بستهی محدود تهوعآور درست کردند که از هر طرف یک قدم میروی سرت به دیوار بخورد. یک چنین جوامعی را ساختند. ایدئولوژیهای بشری به همین شکل عمل کردند. فاشیزم، لیبرالیزم، مارکسیزم و همه همینطور بودند که شما میگویید. اما اگر سیستمسازی بر اساس یک جهانبینی توحیدی با آن همه سعهی وسیع و با نگاه اختیار و مسئولیت انسان و احترام به قدرت تفکر انسان بنا شده باشد این سیستمسازی یک عمل صد درصد انسانی و تابع احکام بشری است و در عین حال رو به اهداف الهی میرود و این مشکلات برای آن پیش نخواهد آمد. سیستمسازی به این معناست که ما یک شروع عقلانی خواهیم داشت و برای آن ایدهی اجتماعی خود یک تداوم منطقی خواهیم داشت که توأم با انسجام منطقی بین اجزای آن است. یعنی یک هارمونی بین روشها و ارزشها برقرار خواهد شد. آرمانخواهی با این تعریف و با این غایت که سعی کردم در این دقایق خدمت شما عرض بکنم تمام تکخوانیهای نامنظم ما در جامعه را تبدیل به یک ارکستر هماهنگ و یک حرکت جمعی به سمت یک هدف متعالی واحد میکند و هر نوع تجدید نظری هم در همین راستا و با توجه به همین آرمان در آن ممکن است. یعنی اجتهاد و تجدید نظر در راستای اهداف است. اجتهاد سرگردان نیست که هر کسی در هر لحظهای هر کاری دلش میخواهد انجام بدهد. آخرین جملات را عرض میکنم و سعی میکنم بحث خود را با این جملات خیلی واضح و بدون کلیگویی تفاوتهای این دو سیستم فکری را با همدیگر مشخص بکنم. من خواهش میکنم به این دقایق آخر عرض من با دقت بیشتری گوش بکنید. اینها شاخصهای دو نوع جامعه است که وعدهی آنها را دادهاند و راجع به آن بحث میکنند. من سعی کردم بدون کلیگویی و با ابهام کم این را شفاف بکنم و فاصلهی اینها را نشان بدهم. جامعهی آرمانی ما بر اساس باور مردم شکل میگیرد. صمیمانه و گرم و زنده است و بر خلاف جامعهی مدنی غرب که بر اساس اضطرار مردم شکل گرفته و بر اساس باور مردم نیست قرار دارد. خودشان میگویند برای انتقال جامعهی خطرناک طبیعی به جامعهی کنترل شدهی سیاسی شکل میگیرد و سرد است. یک جامعهی غیر صمیمی و غیر انسانی است. یک تجمع مکانیکی بین افراد منزوی و بیگانه از هم است که آنها را فقط میتوان با پروتکل و پلیس در کنار همدیگر نگه داشت تا همدیگر را تحمل بکنند و نه با وجدان و انسان و نه اینطور باشد که از عمق وجود احساس برادری به هم بکنند. اینطور نیست که من در برابر سرنوشت و گرسنگی و مشکلات تو مسئول هستم همانطور که در برابر مشکلات خودم مسئول هستم. من مسئول خانوادهی تو هستم همانطور که مسئول خانوادهی خودم هستم. در این فرهنگ است که پیغمبر آن میگوید کسی که بداند کسی از همسایه و بستگان و یا دوستان گرسنه است و میتواند به او کمک کند و کمک نکند از ما نیست ولو لاشهی او در جامعهی ما زندگی کند. جزو امت ما نیست. حالا شما این دو نوع رابطه را با هم بررسی بکنید. در آن تفکر سختگیری در حوزهی منافع مطرح است و جایگزین میشود و در این تفکر دقت در جهتگیری عقیدتی و صفبندی اخلاقی مهم است و منافع ما در درجهی دوم از اهمیت است و لذا اینقدر تأکید به ایثار و انفاق و گذشت و فداکاری و محبت و مواسات میشود در حالی که معنی همهی این کلمات در آن فرهنگ مساوی با حماقت است. یعنی راجع به همه چیز میگویند ایثار در رفته چند؟ در آن جامعه حاکم اصلی غریزهی بشری است. در این جامعه فضیلت و اصول هستند که حکومت میکنند. درست است که حرکت به سوی خیر مطلق دائماً خیر نسبی است اما حرکت در مسیر خیر عین خیر است و لذا ما در مسیر رسیدن به آن جامعهی متعالی و آن الگوی اعلای جامعهی آرمانی حرکت میکنیم و هر جای این که از دنیا برویم در مسیر خیر از دنیا رفتهایم. ما فاصلهای نداریم. جامعهی آرمانی که ما در مورد آن بحث میکنیم حق تجدید نظر در روشها و اصل انتقادپذیری را پس نمیزند. اما باید در برابر وسوسهی ارتجاع به ارزشهای ماقبل بایستد. جامعهی غیر آرمانی و جامعهای که آنها در مورد آن بحث کردهاند سلسله مراتب دارد اما سلسله مراتب آن بر اساس میزان قدرت و ثروت و بر اساس بردگی و اطاعت از نوع پیچیده و بزکشده است و اگر ظاهراً به کسی حق انتخاب میدهند امکان انتخاب نمیدهند. اینکه شما حق انتخاب داشته باشی ولی امکان انتخاب نداشته باشی به چه درد میخورد؟ حق رقابت داشته باشی ولی اگر امکان رقابت نداشته باشی به چه درد شما میخورد؟ در جامعهای که سر نخ همهی قدرتها در دست کمپانیهای سرمایهداری است حق رقابت و حق رأی چه دردی را دوا میکند؟ مثل این میماند که شما یک کسی را فلج بکنی و بعد او را با قهرمان دو میدانی در یک سطح بگذاری و بگویی شما حق رقابت آزاد با همدیگر را دارید. این چه رقابتی شد؟ امکان رقابت نداری و وقتی که امکان رقابت و امکان رأی و امکان تأثیرگذاری در سرنوشت جامعه نباشد حق صوری آن به چه دردی میخورد؟ بنابراین میبینید یک دیکتاتوری نامرئی و یک استبداد مدرن بر اساس تشدید ارادت شهروند به دولتمردان پشت پرده تشکیل میشود. این آخرین نکتهای است که عرض میکنم. یک سال و نیم است که از ما برای این جلسه دعوت میکنند. من نتوانستم بیایم و بعد از این هم معلوم نیست بتوانم بیایم. الان این گوشهای مفت را گیر آوردهام. چند دقیقهی دیگر عرض خودم را ختم میکنم و اگر دوستان ذیل این نکتهای که عرض میکنم سوالی دارند یا اشکالی به عرایض من دارند به اینجا بفرستند تا من نگاه بکنند ولی این را گوش بکنید چون شاید جزو آخرین ترفندهایی است که برای مبارزه با آرمانگرایی ترویج میشود. از آن به عنوان «تئوری گذار» تعبیر میشود. زیاد میشنوید که میگویند جامعهی ما در حال گذار است. در حال گذار از سنت به تجدد، در حال گذار از نقطهی «الف» به نقطهی «ب» است. اصل گذار و تحول یک امر روشنی است. اصل اینکه تحولات اجتماعی قواعد و قانونهایی دارند و سیر تکمیلی دارند یک امر روشن و غیر قابل انکار است. اصل مطلوبیت پیشرفت یک امر روشن است. اینها اصلاً موضوع بحث ما نیست. من میخواهم اینجا مچگیری بکنم و این خط را افشا بکنم و موضوع بحث ما این است که یک خرافهی جدیدی به نام «دورهی گذار» به وجود آمده است که ضد آرمانی است و در جهت منافع ارباب مسلط بر جهان است و کاملاً غیر انسانی است و یک نوع القای جبرگرایی منحط جدید و یک جبرگرایی ماتریالیستی است. آن چیزی که به عنوان تئوری گذار به ما غالب میکنند یک تئوری استعماری است و یکی از آخرین روشهای القای جمود و توقف و آرمانستیز است و روح خودباوری و مقاومت در ملتها را میکشد و آن این است که از یک چیزی به نام جادوی ضرورت تاریخ صحبت میکنند و پایان تاریخ لیبرالیزم و سرمایهداری را به نام پایان تاریخ کل بشریت به ما غالب میکنند. میگوید این سیستم آمریکایی، انگلیسی، صهیونیستی که الان در دنیا بعد از سقوط کمونیزم و سوسیالیستها یکهتاز شده است آخرین ایستگاه است و همهی بشریت باید از قطار تاریخ پیاده بشوند تا ما به پاسپورت آنها مهر «خاتمه یافت» و «باطل شد» بزنیم. از این به بعد دیگر جایی نیست و خبری هم نیست. دیگر غیر از اینجا اردوگاهی وجود ندارد و ما آخر خط هستیم. این تحت عنوان دورهی گذار بحث میشود که شما بیخودی دست و پا نزنید چون جامعهی شما در حال گذار است. دست شما نیست. بخواهید یا نخواهید این مسیر طی میشود و در حال گذار به سمت سکولاریزم و غربگرایی و غربزدگی است. در حال گذار به همان سمتی است که آنها میخواهند و تفسیر میکنند. تئوری گذار این است. شما در این میان دست و پا نزنید. آن که میگویند ما در دورهی گذار هستیم یعنی اینکه یک سیر از پیش تعیین شدهای برای ما وجود دارد و نه فردِ ما و نه جامعهی ما نه حق انتخاب و نه امکان انتخاب دارد و خدایان قبلاً به جای ما و برای ما تصمیم گرفتهاند و از مسیری که جوامع غیر غربی طی خواهند کرد این تئوریسینهای جمود و توقف و وابستگی میگویند غربیها این سیر را پیشاپیش میدانند و آنها برنامهریزی کردهاند و اول اروپا و بعد هم بقیهی جوامع جبراً به این مرحلهی تاریخی میرسند و همینها در یک شرایطی میخواستند به ما اذن دخول و آداب ورود به عصر پوزیتیویزم را یاد میدادند و میگفتند عصر دین تمام شد و عصر پوزیتیویزم رسید و یک مرتبه دیدند که قرن بیست و بیست و یک یعنی همین جهانی که در آن به سر میبریم دورهی جنبشهای عظیمی دینی و معنوی شروع شد. انقلاب ما از جهان اسلام و امروز در کل دنیا ادامه دارد و امروز میگویند قرن بیست و یکم قرن بنیادگرایی است. خود اینها میگویند. کسانی که میگفتند ما وارد پوزیتیویزم شدیم و از دین و معنویت عبور کردیم میگویند قرن بیست و یکم عصر بنیادگرایی است. عصر بنیادگرایی دینی است حالا چه از نوع اسلامی باشد چه از نوع غیر اسلامی آن باشد. مگر شما نمیگفتید دورهی گذار از عصر دین و عقیده به عصر پوزیتیویزم رسیده و بعضیها هم گفتند دورهی گذار از عصر پوزیتیویزم به عصر شکاکیت و نسبیگرایی و کمکم نیهیلیزم است؟ مگر اینها را نگفتید؟ مگر قرار نبود دین در موزهها پوسیده شود و تا به حال هفت کفن پوسانده باشد؟ حالا چطور آمده به عنوان قویترین موتور تاریخ در جوامع بشری امروز تمام جهان را تکان داده و مسیر تاریخ را عوض کرده است؟ این چه نوع پیشگویی است که شما تحت عنوان تئوری گذار کردهاید؟ اینهایی که تئوریسین دورهی گذار هستند مثل کاهنان قدیم پیشگویی میکنند. یک دورهای کمونیستها میگفتند جهان در حال گذار از پیشاسرمایهداری و سرمایهداری به سوسیالیزم آخرالزمان است و نمیتوان جلوی آن را هم گرفت و نباید جهان سرمایهداری و مذهب دست و پای مذبوحانه بزند. آنها میگفتند پایان تاریخ سوسیالیزم و کمونیزم است و حالا اینها میگویند پایان تاریخ سرمایهداری است و نمیتوان در برابر آن مقاومت کرد. سرمایهداری لیبرال و سکولار را میگویند. الان این را میگویند که این مسیر قهری است و دست و پا نزنید. میگویند غربیها همه چیز را میدانند و از قبل هم گفتهاند. نمیگویند شما تا به حال 4، 5 بار جهان را پیشبینی کردهاید و همهی آنها خلاف واقع از آب در آمده است. آنها میگویند جهان در کنترل آنهاست. در کنترل خدایان است و این گذار تحقق خواهد یافت. این همان ایدهی دیکتاتوری نفی تحول است. دیکتاتوری پایان تاریخ است. ایدهی پایان انقلاب، پایان مقاومت است. همهی اینها در رابطه با هم طراحی شده و در کل جهان تبلیغ میشود و همه جزو همین شعبدهبازی جدید آقایان است. وقتی که دورهی گذار را ثابت کردند و از ضرورت تاریخی حرف زدند این ضرورت جهانی توجیهگر خشونت جهانی است. همین کاری که الان اتفاق میافتد. میگویند این گذار ضروری است و هر چه که ضروری است حتماً انجام خواهد شد و باید انجام بشود و اگر هم نشد خود ما آن را انجام میدهیم. ضرورت جهانی، خشونت تاریخی و جهانی. همان کاری که فاشیستها کردند. همان کاری که استالین و مارکسیستها کردند و همان کاری که اینها در دنیا میکنند که این ضرورت جهانی توجیهگر خشونت جهانی و نفی آزادی ملتها و حق انتخاب آنها است. چون وقتی که گذار تاریخی را به آن شکل که خواستی ثابت کردید به این معنی است که ارادهی خدایگان تاریخ و ارباب قدرت و ثروت و رسانه در غرب به این گذار تعلق گرفته است و اسم روشنفکرانهی آن هم جهانیسازی است. بنابراین جوامع بشری نه حق طغیان دارند و نه حق مقاومت و سوال دارند و همه مقهور هستیم و هر کس هم که سوال کند یاغی و تروریست است. برای اینکه سناریوی قاطع تخلف ناپذیر اینها نباید نقض و نفی بشود. اینهایی که میگویند جهان در یک تحول اجباری است و شما از ایمان و همه چیز در حال گذار به آنچه که ما میخواهیم، هستید و ما سیر شما را از قبل تعریف کردهایم و سقف شما زیر کف ماست در واقع چه میگویند؟ یک، به ما و همهی ملتهای دنیا و انسان میگویند شما شعور ندارید. یعنی انسانها و ملتها شعور و آگاهی ندارند. حق و توان تشخیص و برنامهریزیی ندارند. از ما قدرت تعقل و تفکر و تصمیمگیری را سلب میکنند و میگویند شما حق تشخیص مصالح خود را ندارید و امکان آن را هم ندارید. دوم، شما اختیار ندارید. اگر بگویید خود ما جهان خود را میسازیم اینها میگویند این غلط زیادی است. حق تصمیمگیری ندارید. انهدام شخصیت جوامع و شخصیت ملی و سلب اراده از آنها را انجام میدهند و میگویند شما قیم میخواهید و ما هم قیم شما هستیم و ما میفهمیم منافع شما چیست و منافع شما در ذیل منافع ما باید تعریف بشود. سوم، جهت این تحول و گذار را هم تعریف میکنند و میگویند گذار به همان سمتی است که ما میگوییم. یعنی به سمت منافع ماست. این یک نوع تعیین مختصات از نوع ایدئولوژیک است. عین کمونیستها و فاشیستها هستند و اسم آن را هم پیشرفت و ترقی و توسعه میگذارند. چهارم، آنها میگویند ما شما را به سه قسمت تقسیم میکنیم. آن بخشی که با گذاری که ما گفتیم، یعنی با منافع ما همراهی میکنند نمایندگان ترقیخواهی هستند. آن بخشی که مقاومت مذبوحانه و منفعلانه بکنند سنتگرا و محافظهکار هستند. آن بخشی از شما که در برابر این گذار مقاومت خشن بکنند بنیادگرا و تروریست هستند. یک تعریف جدید و طبقهبندی جدید از همهی مردم و ملتها و بشریت میکنند و یک تقسیم سیاه و سفید خوب و بد هم هست که توجیه افراطیگری است. تجدد و سنت. تعریف همین است که ما میگوییم. با این تقسیمبندی ایدئولوژیک و خشن برای توجیه افراطیگری همه چیز آماده میشود و این منشأ استکبار به خود حق سرکوب دیگران و له کردن بشریت را میدهد. سوال من این است که این جبرگرایی که شما به نام گذار میگویید با جبرگرایی مذهبی که بعضی ادیان شرقی و آسیایی میگویند در اثر و نتیجه چه فرقی با هم دارد؟ یعنی جبرگرایی به اسم تجدد با جبرگرایی به اسم سنت با هم چه فرقی دارند؟ سوال شفافی که من میپرسم این است که چه تفاوت ماهوی در تأثیر و تعریف با هم دارند؟ در تحجر و جریانهای جبرگرایانهی سنتی و مذهبی و بیشتر آسیایی و چه کاتولیک از نوع غربی چه میگفتند؟ میآمدند با قشریگرایی محتوا را پیش پای فرم قربانی میکردند. جای هدف و وسیله یا روش و ارزش را عوض میکردند. قدرت خلاقیت و تفکر انسان را نفی میکردند. جرئت تغییر و پیشرفت و ابتکار را از انسان سلب میکردند و سنت تبدیل به زندان بشر میشد که از این زندان دو در سه نمیتوان بیرون رفت و ما در آن گیر افتادهایم. از طرفی وحی و تجربه را به عنوان بدیل هم همعرض میکردند. این جبرگرایی قدیم بود. جهل و جمود و ارتجاع مذهبی بود. این ارتجاع غیر مذهبی، ارتجاع غربی و لائیک چه میگوید؟ عیناً همین کارها را میکند. چه کار میکند؟ یک، قدرت تفکر و شعور ما را سلب و تعطیل میکند. دوم، با جزمیت و جبرگرایی مدرن حق انتخاب را از انسان میگیرد. سوم، قدرت برنامهریزی و تصمیمگیری و عمل و خلاقیت را از ما نفی میکند و چهارم، شعار تجدد را به زندان تبدیل میکند. بنابراین باز هم بشر با زندان و تحقیر روبرو است حالا چه به نام سنت باشد و چه با نام تجدد باشد. اختیار و شعور بشریت تحقیر و سرکوب میشود و البته امروز نهضت بیداری اسلام است که مثل آتشفشانی بیدار شده و جهت معکوس تاریخ علیه آنها شروع شده و امروز به آنها حالی میشود که مثل اینکه یک گذاری در حال اتفاق افتادن است. اما نه گذار از آن چیزی که شما میگویید به آن چیزی که شما میخواهید. گذاری در کار است اما شاید گذار از عصر شهوت و وحشت شما به عصر عدالت بزرگ جهانی باشد. ولی در این جامعهی آرمانی ما مردم وجود واقعی و وجود خارجی دارند. یک مفهوم انتزاعی نیستند. کلمهی مردم یک خرافهی سیاسی نیست که به نام آن کلمه بتوان همه کار کرد. یکی از فیلسوفان دموکراسی در غرب ضمن اینکه خودش منصفانه انتقاد میکند تعبیری دارد که میگوید ما دموکراسی را بر اساس کلمهای به نام مردم بنا کردیم در حالی که واقعیتی به نام مردم وجود ندارد. واقعیتی به نام مردم وجود ندارد. آنچه که واقعی است آدمها هستند و مردم نیستند. تکثر بیشکل است. بعد میگوید ما کلمهی مردم را اختراع کردیم تا به نام آنها و به جای آنها تصمیم بگیریم. ما این کلمه را اختراع کردیم و این یک کلمهی انتزاعی است. اما در جامعهی دینی مردم حقیقیترین مؤلفهی بنیادین آن جامعه هستند و همه چیز برای آنها و باید در خدمت آنها باشد. همه چیز باید در خدمت تأمین حقوق مردم باشد. حتی حاکمان دینی مشروعیت ندارند الا اینکه در خدمت تأمین حقوق مادی و معنوی و رشد مردم باشند و حتی اگر حاکمان به نام دین بر یک مردمی حکومت بکنند اما در جهت عکس حقوق مادی و معنوی مردم و در جهت عکس رشد مردم عمل بکنند اصلاً مشروعیت دینی ندارند. روش جامعهسازی ما کلیبافی و کلگراییهای خطرناک یا همه یا هیچ و تحول ناگهانی از بیخ نیست بلکه تحولی کاملاً منطقی، طبیعی، انسانی، تدریجی و در عین حال اعتلایی و استرشادی و رو به بالا است. «آری» یا «خیر» نیست. «آری» و «آریتر». «آری» و باز هم «آری» است. این نوع آرمانگرایی دینی که از آن بحث میکنیم با ایدهی مهندسی گام به گام جامعه و اصلاح جزئی و جزء به جزء کاملاً سازگار است. تا برسد روزی که ناموس اعظم و دست قدرت خدا از آستین آن مرد بزرگ خارج بشود و شاهد تحولات بزرگ و ناگهانیتر تاریخ و تغییر سرنوشت بشر باشیم. تک تک اینهایی که میگویم اشکالاتی است که به جامعهی آرمانی کردهاند و ما میخواهیم آنها را جواب بدهیم. جامعهی آرمانی ما یک جامعهی فیکس، بسته، بینشاط، بسته به روی خلاقیت و ابتکار، بینقد، بیتکاپو، بی تکسر نیست ولی مثل جامعهی غیر آرمانی آنها یک جامعهی کاملاً باز به روی همه چیز، بیشرط، بیهدف، بیمعیار، بیاصول، بیداور، بینظارت، بیتفاوت، جامعهی باز فکر نشده و هدایت نشده و بدون ایده هم نیست. چون در چنین جامعهای از هر چیزی میتوان هر چیزی را نتیجه گرفت و هر کاری میتواند هر معنایی داشته باشد. در چنین جامعهای اصلاً چه کسی میداند چه چیزی یعنی چه؟ همه چیز در لحظهای میتواند هر معنایی داشته باشد و همیشه باید یک دروغ تازه جور کرد تا به زندگی یک معنای ساختگی و موقتی داد و بهانهای برای تداوم زندگی دست و پا کرد. این جامعهای است که مدام باید با شوک الکتریکی زنده بماند و دچار یک نوع برقگرفتگی در کل زندگی است و اصلاً شرایط را در آن جامعه طوری میچینند که همیشه برای نقش شخصیت بد میماند تا آن را بازی کنی چون مجبور هستی و این جبر اجتماعی است. تفاوت بعدی این است که ما در آرمانگرایی اسلامی به خداوند فرمان نمیدهیم که باید چه کار میکردی و چه کار نمیکردی و چرا نکردی و باید دنیا اینطور باشد. ما در آرمانگرایی اسلامی به خداوند فرمان نمیدهیم و با علم به اینکه تاریخ و طبیعت و جامعه تحت فرمان ما نیستند و نباید باشند در عین حال عمل میکنیم. چون ما مسئول مهندسی هم فرد خودمان و هم جامعهای که در آن زندگی میکنیم هستیم. ما باید به تاریخ و طبیعت و جامعهای که در آن زندگی میکنیم واکنش درست نشان بدهیم. همین و بس. ما هیچ هدف دیگری نداریم و لذا در حکمت عملی مباحث را تقسیم کردهاند. حکمت عملی را به مهندسی فرد و مهندسی خانواده و مهندسی جامعه تقسیم میکردند. یعنی حکمت عملی را به اخلاق یعنی و اقتصاد خانواده یا مدیریت خانواده که آن را به تدبیر منزل تعبیر میکردند که مهندسی خانواده است و مهندسی جامعه که سیاست مدون است و هر سهی اینها را مرتبط به هم و سوار روی هم در ذیل حکمت عملی تعریف میکردند که مبتنی و مربوط به حکمت نظری است و به نظر من این نوع تقسیم کاملاً حکیمانه است. برای اینکه هیچ کدام از فرد و خانواده و جامعه را نمیتوان مستقل از هم مهندسی کرد. چون موضوع همهی اینها انسان است. در این جامعهی دینی برای حرکت به سمت آن جامعهی آرمانی ما مسئول سعادت ماکزیموم خودمان و سعادت مینیموم دیگران هستیم. به این قیدهایی که به کار میبرم دقت بکنید. ما مسئول سعادت ماکزیموم خودمان و سعادت مینیموم بقیه هستیم. ما نمیتوانیم هیچ کسی را به زور سعادتمند بکنیم ولی خودمان را میتوانیم. در عین حال نباید نسبت به سعادت دیگران بیتفاوت باشیم. باید به دیگران کمک کرد همانطور که دیگران باید به من کمک کنند. اصلاً امر به معروف و نهی از منکر در عالم فرهنگ و عقیده و اخلاق و اجتماع و انفاق و ایثار و صدقه و مواسات در عالم معیشت و اقتصاد برای همین است. یعنی همهی ما باید چه در زندگی مادی و چه در زندگی معنوی و عقلی به همدیگر کمک کنیم. ما بیاعتنا به هم از کنار هم عبور نخواهیم کرد. هیچ کس به دیگری نه میگوید «به تو چه» و نه میگوید «به من چه». همه چیز ما به هم مربوط است. برای اینکه خداوند در قرآن صریحاً میگوید مؤمنین نسبت به همدیگر ولایت دارند. «بعضُهُم اولیاءُ بعض...» میگوید شما نسبت به همدیگر ولایت دارید. یعنی همهی شما به هم وصل هستید. نه از کنار گرسنگی همدیگر بیتفاوت عبور کنید و نه از کنار انحطاط و انحراف همدیگر بیتفاوت عبور کنید. ما مجبور نیستیم در جامعهای که دیگران برای ما ساختهاند و به همان شکلی که خواستهاند زندگی بکنیم بلکه ما هم قدرت، هم حق و هم وظیفه داریم که آن جامعه را به سمتی که باید برود تغییر بدهیم. ما نمیتوانیم دنیا را به بهشت تبدیل بکنیم. چون وقتی بحث از جامعهی آرمانی و موعود میشود فکر میکنیم دنیا الان جهنم است و در یک زمانی بهشت میشود و باید بهشت بشود. در بهشت هیچ کس نه مریض میشود، نه گرسنه میشود، نه مشکلی دارد، هر وقت هر کسی هر چیزی بخواهد همان لحظه احضار میشود. چه کسی میتواند دنیا را به بهشت تبدیل کند؟ امام زمان(عج) هم این کار را نخواهد کرد. وعدهی چنین کاری را هم ندادهاند. ما نمیتوانیم و هیچ کس هم نمیتواند. اصلاً قرار نیست. اصلاً برنامهی خدا این نبوده و نیست. این اصلاً جزو پروژهی خدا نیست که جای دنیا و آخرت را با هم عوض بکند. ما نمیتوانیم و نباید فکر کنیم که چنین وظیفه و توانی داریم. هیچ کس نمیتواند دنیا را تبدیل به بهشت بکند و از طرفی هم نمیخواهیم بهشت دنیوی بسازیم. برای اینکه بسیاری از چیزها مثل جهل و فقر و بیماری و وسوسه و گناه هیچ وقت تا دنیا دنیاست و تا بشر بشر است بشریت را ترک نخواهند گفت. اینها جزو ذاتیات عالم طبیعت هستند. اصلاً عالم طبیعت بدون اینها معنی ندارد. دنیا بر اساس تزاحم و همینها ساخته شده است و اینها جزو احکام ذاتی دنیا و عالم طبیعت است. از همان اول ما باید این هوس بهشتسازی از دنیا را از پروژهی خود کنار بگذاریم برای اینکه این سیاهترین ایدهآلیزمی است که بعدها شما را از عمل مثبت منصرف خواهد کرد و ما را نابردبار و بیمار و بدبین به همه چیز میکند و نهایتاً تبدیل به آدمهای پوچگرا و شکاک و عصبی تبدیل میشویم و بعد از آن هم توجیهگر همهی کثافتکاریها میشویم و باطناً محافظهکار افراطی میشویم. محافظهکار به مفهوم آدم محتاط و عاقل و مخالف هرج و مرج و طرفدار عقلانیت اجتماعی را نمیگویم. چون محافظهکار در فلسفههای سیاسی به این شکل تعریف شده است. محافظهکاری که در اینجا از آن بحث میکنیم به مفهوم آدمهای وابسته، منجمد، فاقد قدرت تغییر است. چون مدام میخواهند از منافع و از وضع وجود دفاع کنند. اگر میخواهید بدانید محافظهکاری به این معنا چه هست در نظر بگیرید که ما وقتی یک شام چرب میخوریم نیم ساعت بعد از شام همه محافظهکار هستیم. محافظهکاری به این معناست. محافظهکاری چیزی است که ترس میآورد. چیزی است که محدودیت میآورد و محافظت از منافع را در رأس وظایف قرار میدهد. وقتی آدم در این اتوبانهای تهران رانندگی میکند بعضی از ماشینهایی را میبیند که خیلی گران هستند که مثلاً اگر یک خط روی آنها بیفتد یک مبلغ کلانی میشود. اگر شما با پیکان رانندگی کنید و یک نیش فرمان ماشین خود را به طرف آن ببرید رانندهی آن ماشین گرانقسمت سه متر ماشین خود را دور میکند. یعنی شما دو سانتیمتر به طرف او میروی و او سه متر از شما فاصله میگیرد. محافظهکاری دقیقاً همین است. یعنی اگر کسی میخواهد به مفهوم محافظهکاری در عالم سیاست و اقتصاد و فلسفه برسد از همین جا شروع کند. این بهترین نمونه است. یک نفر که در یک ماشین گرانقیمت مینشیند ترسو میشود. طبیعی هم هست که بترسد. یعنی غریزه به او حکم میکند که وقتی یک ماشین داغان به طرف تو میآید فاصله بگیر چون نمیارزد. در این دیدگاهها آدمها تبدیل به این حالت میشوند. بنابراین ماتریالیستها که گفتند خدای شما در خواب است یا کنترل جهان از دست او خارج شده و هر چه تسلیم او بودهایم کافی است و از این به بعد جز به دنیا نباید به هیچ چیز فکر کرد و پیشرفت مادی و لذتگرایی و خوشبختی فوق هر هدف و ارزش و هر ایدئولوژی است و فقط یک وظیفه وجود دارد و آن بیشتر لذت بردن است و خواهش غریزی غیر قابل تسخیر و کنترل ناپذیر است و جامعهی خوب جامعهای است که بتوان در آن لذت هر چه بیشتر برد. اینهایی که میگویم عین جملات اینهاست. فلاسفهی بزرگ شناختهشده در غرب اینها را گفتهاند. پدران دنیای جدید اینها را گفتهاند. جامعهی خوب جامعهای است که بتوان در آن هر چه بیشتر و بدون قید و شرط لذت برد و جز اصل سودمندی همهی اصول زائد هستند و حقیقت و فضیلت و عدالتی فراتر از تجربه و التذاذ من وجود ندارد و جز شهوت من همه چیز رؤیا و اختراع بشر است. اینها عین جملات است. میگوید حقیقت و رؤیا فینفسه وجود ندارند. تفاوتی هم ندارند و خوبی و بدی معیاری جز سود من و اخلاق محکی جز لذت من ندارد. در یک چنین جامعهای هر چه بخرند میفروشیم و هر چه بفروشند میخریم حتی اگر وجدان و دین و شرف باشد. هر چه فروختنی است را میخریم و هر چه فروختنی باشد میفروشیم. انسانی که از چنین جامعهای خارج و متولد میشود چه انسانی است؟ یک جبر مادی بر همه چیز و همه کس و همه جا حاکم میشود و دریچهی خروجی هم وجود ندارد و عقل و وحی و اختیار و مسئولیت و حقوق بشر به معنی دقیق کلمه و نه به معنی توهمی و ساختگی آن توهم میشود و اصلاً نطفهی اومانیزم الحادی همین جا بسته شد و با سفسطه و بعد با پوچگرایی توأم شد. اینها تز جبر مادی و دنیوی را در برابر تز جبر الهی طرح کردند که بعضی از متدینین منحرف با نگاه غلط به مسئلهی خداباوری طرح کردند برای اینکه آن را مانع لذت و مزاحم پیشرفت میدانستند و فکر نمیکردند در حد فاصل جبرگرایی شرقی و تفویض و دئیزم غربی یک ایدهی سومی هم وجود دارد که همین فرهنگ توحیدی و اسلامی است که علت غایی جهان را یکی میداند و معتقد است که درست است که این سیکل بدون اجازهی ما طی شده و طی خواهد شد و ما جزوی از این پروژهی الهی هستیم اما فقط خود ما هستیم که میتوانیم نقش خود را بازی کنیم و میتوان این نقش را خوب یا بد بازی کرد و ما مختار و مسئول هستیم. گفت «ما هم مرمر هستیم و هم مرمر تراش.» هر دوی اینها خود ما هستیم و در عین حال مخلوق هستیم و تحت هدایت و عنایت عام هستیم و این همان «امرٌ بیناً امرین» که جبر و تفویض را یکجا نفی میکند. بنابراین خداوند مسلط است و همه چیز تحت کنترل اوست و همه چیز جلوه و تجلی اوست ولی در عین حال من مسئول هستم. این منافاتی ندارد. حالا این جلوه و تجلی به تعبیر دینی آن خلق و آفرینش است و به تعبیری که فلاسفه میکنند عینیت یا صدور است و به تعبیری که عرفا میکنند تجلی یا جلوه است که حالا اینکه آیا اینها سه تعبیر از یک چیز هستند یا سه تعبیر از سه چیز هستند اختلافی است و من به این بحث کاری ندارم. آن چیزی که به این بحث مربوط است و من خواستم نتیجه بگیرم این است که میتوان مجاهد و آرمانخواه بود و در عین حال آرام، متوکل و همیشه شاد بود. میتوان مطلقخواه و در عین نسبی روش بود. در این جامعهی آرمانی که میگویید مطلقخواه باشید و در عین حال در اجرای آن کاملاً واقعبین و نسبی باشید. ما نمیتوانیم خارج از ظرفیت جهان عمل بکنیم. ما جزئی از جهان هستیم. من عرض کردم که هیچ نقطهی ارشمیدسی و هیچ گرانیگاهی خارج از جهان واقعاً موجود وجود ندارد که شما اهرم خود را روی آن بگذارید و یک مرتبه جهان واقعاً موجود را تبدیل به یک جهان کاملاً مفقود ولی مطلوب کنید. ما باید به تدریج بسازیم. من این تعبیر را در یک جایی عرض کردم و در این مورد هم عرض میکنم. ساختن یک جامعه مثل ساختن یک قطعه در کارگاه نیست که از هر طرف در مشت شماست. ساختن یک جامعه مثل بازسازی یک کشتی روی آب است. مگر دورانی که یک دست الهی از غیب بیاید و آن کار دیگر کند که ما منتظر آن لحظه هستیم و در عین حال از مسئولیت خودمان هم غافل نیستیم. میتوان تکلیفمحور و در عین حال نتیجهگرا و محاسبهگر بود. میتوان به جای همهی مردم و برای همهی بشریت غم خورد و رنج کشید و در عین حال در رضایت مطلق از قضای الهی بود. میتوان معترض و منتقد به رفتار انسانها بود و در عین حال به حکمت نهفته در سیر عالم و آدم شک نداشت. اینهایی که میگویم «میشود» را بعضیها گفتهاند «نمیشود». مکاتب متعددی هستند که الان میگویند اینها شدنی نیست ولی ما میگوییم در جامعهای که ما به دنبال آن هستیم اینها «میشود». میتوان برای پیروزی فکر کرد ولی از شکست نترسید. میتوان پیروز شد و مغرور نشد. میتوان شکست خورد ولی شکست نخورد و شکستناپذیر بود. میتوان همه چیز را رو به سوی غایت الهی خودش در یک حرکت اجتناب ناپذیر دید به عالم عقول و نفوس و انوار و مجردات و به مراتبی از وجود که برخوردار از ثبوت و فعلیت مطلق هستند معتقد بود و در عین حال به خلاقیت و پیشرفت و تغییر و انتقاد و تحول در طبیعت و جامعه و تاریخ اندیشید و فعال و مثبت و مسئول بود. میتوان به طبقاتی بودن هستی معتقد بود. چون یکی از چیزهایی که گفتهاند این است که در این متافیزیک جهان را طبقاتی میبینند و میگویند یک عقل مطلقی آن بالا هست و بعد هم عقول و نفوس و تا پایین میآیند و وقتی به ما میرسد که عالم طبیعت و آدمهای جسمانی هستیم همهی سلسله مراتب به ما حق دارند و ما در این میان هیچ دخالتی در ساختار جهان نداریم. چون تدبیر جهان از آن بالا شروع میشود و وقتی به ما میرسد ته کاسه چیزی نمیماند. چون ما اخص موجودات هستیم و در عالم طبیعت و دنیا هستیم. از آن عقول عشره که شروع میشود و به بعد به عقل فعال و عقل دهم میرسید و بعد هم تجلی و در آخر همه محصول روابط عاشقانهی عقول و نفوس و اجرام فلکی با همدیگر هستند و این میان نوبت که به ما میرسد در عالم طبیعت هستیم و اخص هستیم و معلوم نیست چه کاره هستیم. طبقاتی دیدن جهان به طبقاتی خواستن جامعه و به نابرابری منجر میشود. حالا سوال من این است که واقعاً اینطور است؟ یعنی از آن جهانبینی این نتیجه بیرون میآید؟ حالا من نمیخواهم وارد این بحث بشوم که از آن جهانبینی چقدر با متافیزیک یونانی مربوط است و چه مقدار از آن غلط و چه مقدار از آن درست است و چطور میتوان آن را تعبیر کرد و اینکه آن چیزی که حکما میگویند چقدر با تصویری که قرآن و سنت از جهان تصویر کردند تطابق دارد و یا تطابق ندارد. من نمیخواهم وارد این بحث بشوم ولی میخواهم بگویم حتی از همین متافیزیک هم نمیتوان این نتیجهای که اینها میگویند را گرفت. یعنی منازعهای بین اینها وجود ندارد. میتوان به طبقاتی بودن هستی از مجردات تا جسمانیات فکر کرد و در عین حال با جامعهی طبقاتی و سیستمهای تبعیضآلود مبارزه کرد. میتوان حق متفاوت بودن را به رسمیت شناخت و در عین حال برای مساوات و مواسات جنگید. میتوان فلسفهی فیکس متافیزیک داشت ولی به جامعهی باز و متحول و رو به پیشرفت دائمی فکر کرد. میتوان آخرتی بود و دنیا را آباد کرد. میتوان علیتی بود و تن به جبر و جبرگرایی نداد. ما بعد الطبیعی بود و خرافهپرست نبود. میتوان انسانگرا بود و الهیات را نفی نکرد. میتوان مجاهد بود و تقدیرگرایی را نفی نکرد. میتوان تولید کننده بود و زهد را مسخره نکرد. میتوان تجربی اندیش بود و مفاهیم ماتقدم و قدرت با شکوه استدلال و نور وحی را کنار نگذاشت. میتوان به ثبات و قِدم مبدأ عالم معتقد بود و در عین حال به حدوث و تحول دائمی جهان هم معتقد بود. ما میتوانیم به لوح محفوظ و علم عزلی خداوند باور داشته باشیم و در عین حال برای تغییر در تاریخ و طبیعت و جامعه مسئول باشیم و برنامهریزی بکنیم. میتوان جهان را خیر مطلق و رو به خیر دانست و در عین حال شرور را در این عالم تفسیر کرد و در عین حال با آن مبارزه کرد. همهی این «نمیشود»هایی که در فلسفهی غرب گفتهاند میشود. از همینها آن نتایج گرفته شده است. ما میگوییم میشود و باید نتایج معکوس از آنها گرفت. میتوان شهادت را خواست و مرگاندیش نبود. میتوان برای زندگی برنامه ریخت و در عین حال از مرگ نترسید. میتوان به مطلق اندیشید اما نسبی عمل کرد. میتوان ارزشگرا بود و در عین حال جدولی از اهم و مهم و روشهایی برای تعادل و تراجیح داشت. میتوان لذت غریزی و جسمانی را به رسمیت شناخت و حق آن را پرداخت اما آن را نپرستید. میتوان به بدن و نیازهای بدن احترام گذاشت اما جای هدف و وسیله را عوض نکرد. میتوان عقلگرا بود و در عین حال به محدودیت عقل اعتراف کرد و بین عقل حداقلی و عقل حداکثری فاصله انداخت و همه را به یک چوب نزد. میتوان مرد باطنی بود ولی ظواهر را نفی نکرد. میتوان مراعات ظاهر کرد و احمق و قشری نبود. میتوان شریعت و حقیقت را ذهناً تفکیک کرد ولی بین آنها عملاً تضاد نینداخت. میتوان آرمانگرا بود و در عین حال واقعبین و مصداقاندیش هم بود. میتوان منعطف بود و منفعل نبود. متشکرم.
هشتگهای موضوعی